X
تبلیغات
دلتنگـــــــــــــــی های مـــــــــــن


دلتنگـــــــــــــــی های مـــــــــــن

فاصله میان من و تو....نگاهی ست که از من دریغ میداری و دستانیست که محکوم به لمس وجود دیگریست

برای تویی که قلبم را شکستی مینویسم:

تویی که خاطراتت تنها امید زیستن برای من است<همچنان دوستت دارم>

میدانم که تو هیچگاه این جمله را درک نخواهی کرد اما نمیدانم چرا...

شاید تو هنوز وسعت عشق مرا در نیافته ای

شاید تو هنوز نمیدانی که من چگونه دوستت دارم

یادم می آید میگفتی ساده باش

ساده میگویم:دوستت دارم.

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 18:45 توسط مهتاب| |

  /*

شيرينی ديدار بعد از فراق تو را انتظار ميكشم ...

دوری از تو برايم سخت بود و ملال آور ...

اما شيرينی خنده هايت تحمل فاصله ها را برايم آسانتر ميكرد ...

حالا ديگرنزديك به توام ، وجود نازنينت را حس ميكنم ...

 خاطرات تلخ تنهايی و روزهای تكراری و بی كسی ام را در اين شهر از ياد برده ام ...

اينجا هوايش بوی تو را دارد هر سو كه مينگرم تو را ميبينم ...

كه لبخند به لب ايستاده ای و با چشمانت مرا فراميخوانی ...

 همان چشمانی كه شب و روز هجرانشان را در اشك نگاهم بر قلبم ميريختم ...

چه شبها كه رويای دستان پرمهرت خواب از چشمانم می ربود و در دل ظلمت شب تو را فرياد ميزدم ...

آری نازنينم !!!

قلبم را به توباخته ام ...

 قلبي كه زخم خورده ی ، دشنه ی داغ بی وفايی است

 و ابراز علاقه تو مرحمی است بر دردهای آن ...

حلقه عشقت بوسه گاه  لبهای داغ من است ...

 چه ساده عاشقت شدم ...

صبورانه ميگذرانم اين چند روز را تا دوباره جان بگيرم از ديدار تو ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 19:11 توسط مهتاب| |

چشمان تو
 به چشمان تو که فکر میکنم
نفس در سینه ام حبس
و جوهر در خودکارم خشک میشود
دستم از حرکت می ایستد
نگاهم خیره به روبروست
چشم های تو را میبینم
که در عمق وجود من،مرا می کاوند
گویا ثانیه ها از رفتن باز می ایستند
چه سکوت بلندی
 فریاد تپش های قلبم گوش هایم را پر میکند
و بعد از آن همه سال که در آن چند ثانیه میگذرد، وجودم تیر میکشد
تو مرا از عمق خودم بیرون میکشی ، از ذره های وجودم ، از ثانیه های بودنم
مرا از من میگیری و به درون جاذبه چشمان خودت میکشی
من دیگر در چشمان توام
به چشمانت که مینگرم خودم را  میبینم
آری من دیگر در چشمان تو ام

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 18:37 توسط مهتاب| |

تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد . دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند...
آرام اشک میریزم تا سکوت این خلوت عاشقانه نشکند.
در خلوت تنهایی ام برای دل خویش مینویسم ، نوشته هایی که شاید یادگاری باشد از روزهایی که همدمی نبود مرا تا سر بر شانه هایش گذارم و ناگفته هايم را برایش بازگویم .
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 13:46 توسط مهتاب| |

می نویسم تا بدانی که :
هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت !
می نویسم تا بدانی :
باران ابرها زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار تر !
می نویسم تا بدانی :
رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش !
می نویسم تا بدانی :
اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ !
می نویسم تا بدانی :
دوستت دارم
و یادت ماندگارتر از هر چه در یادم خواهد ماند ! ! !
می نویسم :
به امید دیدار
تو اگه دلتنک منی
یک به یک فاصله ها را بردار

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 14:51 توسط مهتاب| |


روزی که سرم را به اغوش سرد روزگار گذاشتم تنها تکیه گاه من تو بودی.

تو بهانه ای بودی برای شکستن بغض ها و دلتنگی های تنهاییم.

بهانه ای برای فراموش کردن دردهای گذشته ام .

تویی که با ورودت به دنیای من تمامی کلمات زندگی ام را معنا بخشیدی

و احساس نیستی و پوچی بودن را از من گرفتی وبه من یاد دادی که

هر شب زیر زیر نور ماه نام خدا را زمز زمه کنم.

تویی که هروقت می خندیدی غم مبهم در صورتت موج می زد نمی دانم

چرا تقدیر ماندن را برایم جایز می دانست باید می رفتی چون راهی جز رفتن نداشتی.

تو بر ضریح خاطره ها دخیل بستی و رفتن .

چون تقدیر بین من وتو قفل های بی کلیدی را  بست که هرگز باز نشد .

تو رفتی اما یاد و خاطراتت همیشه با من است........

هنوز جای رد پایت بر کوچه دل باقی است و چشمان گریانم انتظارت را می کشند ...

ای کاش بدانی هر شب از ابرهای متلاطم و گریان سراغت را می گیرم .

من این دلتنگی ها را دوست دارم چون بوی تو را میدهند .

در این شبهای تنهایی به باران محتاجم.

چون سکوتم را به او بخشیده ام تا بفهمی به تعداد قطرات باران دلتنگت هستم.

به باران محتاجم تا بشوید صورتم را از این اشکهای بی امان که از دوری تو صورتم را پوشانده .

دستانم را به سوی اسمان بلند میکنم و می گویم

خدایاصبوری را به من بیاموز و

نقش غم را هیچ گاه در زندگی  کسی به تصویر نکش....

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 22:23 توسط مهتاب| |

کاش می دانستی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز

کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده

کاش می دانستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته 

کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایتگرمی نفسهایت ، مهربانی صدایت تنگ شده 

کاش می دانستی چقدر دلواپس تو ام 

کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام  و چقدر به حضور سبزت محتاجم

 و همیشه از خودم می پرسم این همه که من به تو فکر می کنم 

تو هم به من فکر می کنی؟

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 0:14 توسط مهتاب| |

تــــو♥  که  نیستــــی , زندگیـمو  زیـر ِ   پای ِ  کـی  بریـزم ؟!؟! . . .

واسه  کی  دلـم  بمیـره , وقتـی تـــــو♥  نیستـــی  عزیـزم ؟!؟! . . .

دست ِ  سـردِ  این  زمونه , دستامـو  از  تــــو♥  جــدا  کرد . . . 

بازیی ِ  دوری  و  حسـرت  با  دلایِ  ما  چه ـها  کرد . . .

عشـقِ  تـــــو♥  تویِ  وجـودم , تااا همیـشه  موندگـاره . . .

 همه  آرزوم  همیـنه , که  ببینمـت  دوبــــاره . . .

دوری ِ  تـــــو♥  داره  آروم , منــو  از  پا  درمیاره . . .

رنگِ  پیـری  ذره ذره  تو  وجـودم  پا  میذاره . . .

طاقتِ  دوری  ندارم , تــــو♥  بیاآآ  بمـون  کنارم . . .

ارزونی ِ  قـدم ِ  تـــــو♥  همه یِ  دار و ندارم . . .

ای  قشنگ ـترین  تراااانه , با تــــو♥  بودن  آرزومههه . . .

ای  تـــــو♥  نیمه یِ  وجـودم , بی  تـــــو♥  عمـرِ  من  حـروومه . . .

عشـقِ  تـــــو♥  تویِ  وجـودم , تااا همیـشه  موندگـاره . . .

 همه  آرزوم  همیـنه , که  ببینمـت  دوبــــاره . . .

دوری ِ  تـــــو♥  داره  آروم , منــو  از  پا  درمیاره . . 

.رنگِ  پیـری  ذره ذره  تو  وجـودم  پا  میذاره . . .

نمیـذارم  که  جـدایی , عشقمــــو  از  تــــو♥  بگیــره . . 

.چشم  به  راهِ  تــــو♥  میـمونم , نــــــگو  اما  دیگه  دیـــــــره . . . دیگه  دیـره . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 20:20 توسط مهتاب| |

اینک که تو در کنارم نیستی درد دلم را به چه کسی بگویم؟

دلم در حسرت دیدار با تو است ، دیداری که شاید دلم دوباره امیدوار به زندگی شود

تو ای تمام هستی ام بدان که دیدن تو برایم تبدیل به یک خواب و رویا شده است

شاید دوباره و یا شاید هرگز
به امید دیدن دوباره تو به انتظار نشسته ام و دلم را به فردای با هم بودنمان
خوش کرده ام..... اگر زنده ام به امید رسیدن به تو زنده ام
ای هوای زنده بودنم شعار است که میگویم ستاره ها را از آسمان برایت میچینم
و یا خورشید را با شبهایت آشتی میدهم ، شعار است که میگویم به اندازه یک دریا
برای تو اشک ریختم اما این که میگویم بدون تو حتی یک لحظه هم نمیتوانم
زندگی کنم شعار نیست
یک حقیقت تلخ است که شاید باور کردنش برای آنان که طعم عشق را نچشیده اند
سخت و دشوار باشد . اما من یک دیوانه ام ، من همانی هستم که دل به دریا زده ام دل به دریایی که یا در آن غرق میشوم یا با تو به ساحل خوشبختی ها میرسم
حالا که با تو در این دریایی که هر لحظه ممکن است طوفانی شود همسفر شده ام
بیا تو برای من قایقی شو و من برای تو یک مجنون

به من محبت برسان که دلم مثل یک کویر شده است که در حسرت یک قطره باران است
وقتی تو نیستی انگار من نیز نیستم ، تو که باشی من هستم
و تو هستی و یک دنیا خوشبختی!
دل من یک دل کهنه است ، دلی که بارها زیر پاهای بی وفایان له شده
شکسته شده و بی احساس شده است اما از لحظه اینکه تو را دید دوباره
یک دل عاشق و پر امید شد ، پس کاری نکن دوباره این دلم شکسته شود
که اگر اینبار شکست دیگر هیچ امیدی به آن نیست!
با تو زنده ام ، بی تو میمیرم ، دور از تو پریشانم ، در کنار تو شادابم
پس ای عزیز راه دورم با من باش ، و تا ابد دوستم داشته باش.


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 18:2 توسط مهتاب| |

شاید امشب آن شب پرستاره نیست ، در پشت پرده سیاه شب خورشیدی نیست
چرا بنشینم به انتظار فردای روشن ، وقتی نیستی چرا بی قرار بمانم چرا امشب را به شوق دیدنت بیدار بمانم!
یاد آن لحظه ها حسرت آن روزها ، نگاه به خاکستر شدن خاطره ها ، چه کنم در دل یاد تو را !
با اینکه رفته ای ، اما تا ابد با منی ، نه آنگونه که در کنارم باشی و مرا شاد کنی ، اینگونه که با یادت قلبم را میسوزانی !
شاید امروز آن روز عاشقانه نیست ، از نگاه این آسمان ابری پیداست که امشب هم ستاره ای در آسمان نیست !
دلتنگی ها و آن چشم انتظاری ها ، دوستت دارم ها و آن درد دلها ، آن شور و شوق عشق چه معنایی داشت برای منی که اینک عشق را نمیبینم !
این سرگذشت من است و سرنوشت این قلب ، قلبی که آنقدر برای تو میتپید که هوای زندگی ام را زیر و رو میکرد !
و اینجا که نشسته ام ، هوای دلم آنقدر گرفته که شاید قلبم از تپش بیفتد!
نه این را تکرار میکنم که بی وفایی ، نه همه جا فریاد میزنم که تو پر از گناهی ، تو باعث آمدن غمهایی ، تو رفتی و من مانده ام و تنهای

خواستم با تو پرواز کنم ، نه اینکه با بالی شکسته پرواز تو را تماشا کنم !
خواستم با تو عاشقانه زندگی کنم ، نه اینکه با تنهایی این روزهای سرد را لحظه شماری کنم!
خواستم عشقم را به تو ثابت کنم ، نه اینکه اینجا بخواهم همه چیز را فراموش کنم!
و امشب و دیروزی که گذشت یکی از آن لحظه هایی بوده که بی تو گذشت
، گرچه میگذرد این لحظه ها ، چه سخت تحمل میکند دلم نبودت را ...
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 15:29 توسط مهتاب| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت