دلتنگـــــــــــــــی های مـــــــــــن

فاصله میان من و تو....نگاهی ست که از من دریغ میداری و دستانیست که محکوم به لمس وجود دیگریست

روزها میکذرد...ساعت ها...دقایق...ثانیه ها...

بس در کدامین ساعت بی قراریم خواهی امد؟

بکو در کدام اسمان زندکیم طلوع خواهی کرد تا حتی به قیمت شهاب شدن نوری در

مقابل راهت باشم...بکو در کدامین صبح باران خورده زندکی ام خواهی امد تا سبیده دم 

زندکیم را به نام ان روز ثبت کنم...بکو عزیزم...؟

بکو در کدامین ثانیه بر کالبد روحم خواهی رسید تا زنده شوم.؟

دفتر خاطراتم را که میکشایم بر هر سطرش اشک میریزم...و دفتر اینده را که میکشایم

بر هر سطرش اشک...براستی روری خواهی امد که خود این اشک ها را از کونه هایم باک کنی؟

حیرانم ...سرکردان ...

این روزها بغضی سنکین مقیم حنجره ام شده است...درد است که قلبم را میفشارد..

و حجم سنکین عشق....

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393| ساعت 15:52| توسط مهتاب|

خسته ام...

خسته ی نبودنت...

خسته از روزهایی که بی تو شب  میشود...

و شبهایی که بازهم بی تو میکذرد تا که طلوعی و غروبی دیکر بیایند...

و باز هم کذر زمانها که بی تو میکذرد...

میکذرد و باز هم میکذرد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393| ساعت 21:36| توسط مهتاب|

برای تویی که قلبم را شکستی مینویسم:

تویی که خاطراتت تنها امید زیستن برای من است<همچنان دوستت دارم>

میدانم که تو هیچگاه این جمله را درک نخواهی کرد اما نمیدانم چرا...

شاید تو هنوز وسعت عشق مرا در نیافته ای

شاید تو هنوز نمیدانی که من چگونه دوستت دارم

یادم می آید میگفتی ساده باش

ساده میگویم:دوستت دارم.

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393| ساعت 18:45| توسط مهتاب|

  /*

شيرينی ديدار بعد از فراق تو را انتظار ميكشم ...

دوری از تو برايم سخت بود و ملال آور ...

اما شيرينی خنده هايت تحمل فاصله ها را برايم آسانتر ميكرد ...

حالا ديگرنزديك به توام ، وجود نازنينت را حس ميكنم ...

 خاطرات تلخ تنهايی و روزهای تكراری و بی كسی ام را در اين شهر از ياد برده ام ...

اينجا هوايش بوی تو را دارد هر سو كه مينگرم تو را ميبينم ...

كه لبخند به لب ايستاده ای و با چشمانت مرا فراميخوانی ...

 همان چشمانی كه شب و روز هجرانشان را در اشك نگاهم بر قلبم ميريختم ...

چه شبها كه رويای دستان پرمهرت خواب از چشمانم می ربود و در دل ظلمت شب تو را فرياد ميزدم ...

آری نازنينم !!!

قلبم را به توباخته ام ...

 قلبي كه زخم خورده ی ، دشنه ی داغ بی وفايی است

 و ابراز علاقه تو مرحمی است بر دردهای آن ...

حلقه عشقت بوسه گاه  لبهای داغ من است ...

 چه ساده عاشقت شدم ...

صبورانه ميگذرانم اين چند روز را تا دوباره جان بگيرم از ديدار تو ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392| ساعت 19:11| توسط مهتاب|

چشمان تو
 به چشمان تو که فکر میکنم
نفس در سینه ام حبس
و جوهر در خودکارم خشک میشود
دستم از حرکت می ایستد
نگاهم خیره به روبروست
چشم های تو را میبینم
که در عمق وجود من،مرا می کاوند
گویا ثانیه ها از رفتن باز می ایستند
چه سکوت بلندی
 فریاد تپش های قلبم گوش هایم را پر میکند
و بعد از آن همه سال که در آن چند ثانیه میگذرد، وجودم تیر میکشد
تو مرا از عمق خودم بیرون میکشی ، از ذره های وجودم ، از ثانیه های بودنم
مرا از من میگیری و به درون جاذبه چشمان خودت میکشی
من دیگر در چشمان توام
به چشمانت که مینگرم خودم را  میبینم
آری من دیگر در چشمان تو ام

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392| ساعت 18:37| توسط مهتاب|

تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد . دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند...
آرام اشک میریزم تا سکوت این خلوت عاشقانه نشکند.
در خلوت تنهایی ام برای دل خویش مینویسم ، نوشته هایی که شاید یادگاری باشد از روزهایی که همدمی نبود مرا تا سر بر شانه هایش گذارم و ناگفته هايم را برایش بازگویم .
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392| ساعت 13:46| توسط مهتاب|

می نویسم تا بدانی که :
هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت !
می نویسم تا بدانی :
باران ابرها زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار تر !
می نویسم تا بدانی :
رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش !
می نویسم تا بدانی :
اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ !
می نویسم تا بدانی :
دوستت دارم
و یادت ماندگارتر از هر چه در یادم خواهد ماند ! ! !
می نویسم :
به امید دیدار
تو اگه دلتنک منی
یک به یک فاصله ها را بردار

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392| ساعت 14:51| توسط مهتاب|


روزی که سرم را به اغوش سرد روزگار گذاشتم تنها تکیه گاه من تو بودی.

تو بهانه ای بودی برای شکستن بغض ها و دلتنگی های تنهاییم.

بهانه ای برای فراموش کردن دردهای گذشته ام .

تویی که با ورودت به دنیای من تمامی کلمات زندگی ام را معنا بخشیدی

و احساس نیستی و پوچی بودن را از من گرفتی وبه من یاد دادی که

هر شب زیر زیر نور ماه نام خدا را زمز زمه کنم.

تویی که هروقت می خندیدی غم مبهم در صورتت موج می زد نمی دانم

چرا تقدیر ماندن را برایم جایز می دانست باید می رفتی چون راهی جز رفتن نداشتی.

تو بر ضریح خاطره ها دخیل بستی و رفتن .

چون تقدیر بین من وتو قفل های بی کلیدی را  بست که هرگز باز نشد .

تو رفتی اما یاد و خاطراتت همیشه با من است........

هنوز جای رد پایت بر کوچه دل باقی است و چشمان گریانم انتظارت را می کشند ...

ای کاش بدانی هر شب از ابرهای متلاطم و گریان سراغت را می گیرم .

من این دلتنگی ها را دوست دارم چون بوی تو را میدهند .

در این شبهای تنهایی به باران محتاجم.

چون سکوتم را به او بخشیده ام تا بفهمی به تعداد قطرات باران دلتنگت هستم.

به باران محتاجم تا بشوید صورتم را از این اشکهای بی امان که از دوری تو صورتم را پوشانده .

دستانم را به سوی اسمان بلند میکنم و می گویم

خدایاصبوری را به من بیاموز و

نقش غم را هیچ گاه در زندگی  کسی به تصویر نکش....

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392| ساعت 22:23| توسط مهتاب|

کاش می دانستی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز

کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده

کاش می دانستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته 

کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایتگرمی نفسهایت ، مهربانی صدایت تنگ شده 

کاش می دانستی چقدر دلواپس تو ام 

کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام  و چقدر به حضور سبزت محتاجم

 و همیشه از خودم می پرسم این همه که من به تو فکر می کنم 

تو هم به من فکر می کنی؟

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392| ساعت 0:14| توسط مهتاب|

تــــو♥  که  نیستــــی , زندگیـمو  زیـر ِ   پای ِ  کـی  بریـزم ؟!؟! . . .

واسه  کی  دلـم  بمیـره , وقتـی تـــــو♥  نیستـــی  عزیـزم ؟!؟! . . .

دست ِ  سـردِ  این  زمونه , دستامـو  از  تــــو♥  جــدا  کرد . . . 

بازیی ِ  دوری  و  حسـرت  با  دلایِ  ما  چه ـها  کرد . . .

عشـقِ  تـــــو♥  تویِ  وجـودم , تااا همیـشه  موندگـاره . . .

 همه  آرزوم  همیـنه , که  ببینمـت  دوبــــاره . . .

دوری ِ  تـــــو♥  داره  آروم , منــو  از  پا  درمیاره . . .

رنگِ  پیـری  ذره ذره  تو  وجـودم  پا  میذاره . . .

طاقتِ  دوری  ندارم , تــــو♥  بیاآآ  بمـون  کنارم . . .

ارزونی ِ  قـدم ِ  تـــــو♥  همه یِ  دار و ندارم . . .

ای  قشنگ ـترین  تراااانه , با تــــو♥  بودن  آرزومههه . . .

ای  تـــــو♥  نیمه یِ  وجـودم , بی  تـــــو♥  عمـرِ  من  حـروومه . . .

عشـقِ  تـــــو♥  تویِ  وجـودم , تااا همیـشه  موندگـاره . . .

 همه  آرزوم  همیـنه , که  ببینمـت  دوبــــاره . . .

دوری ِ  تـــــو♥  داره  آروم , منــو  از  پا  درمیاره . . 

.رنگِ  پیـری  ذره ذره  تو  وجـودم  پا  میذاره . . .

نمیـذارم  که  جـدایی , عشقمــــو  از  تــــو♥  بگیــره . . 

.چشم  به  راهِ  تــــو♥  میـمونم , نــــــگو  اما  دیگه  دیـــــــره . . . دیگه  دیـره . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392| ساعت 20:20| توسط مهتاب|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت