دلتنگـــــــــــــــی های مـــــــــــن

فاصله میان من و تو....نگاهی ست که از من دریغ میداری و دستانیست که محکوم به لمس وجود دیگریست

همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ، مینشینم در گوشه ای و اشک میریزم آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ، بنشینی بر روی پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ، تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ، تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند! ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام چقدر سوت و کور است !؟ نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ، نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو، بگیر دست مرا با آن دستان مهربانت، به تو نیاز دارم همیشه و همه جا، به آن دل مهربانت هستم تا هستی در این دنیای خاموش ، نمیشوی ، حتی یک لحظه نیز از یاد من فراموش! ندیدم تا به حال عشق و صداقت را جز از دل تو، ندیدم تا به حال مهربانی و وفا را جز از قلب مهربان تو، ندیدم یک قلب پاک را جز قلب درخشان تو تا به حال، بیا تا ثابت کنیم به همه معنای یک عشق ماندگار! برمیگردیم به سر خط ، دلتنگی مرا دیوانه میکند تا آخر خط ، گفتم تا گفته باشم درد دلم را به تو ، یکی که بیشتر نیست در این دنیا دیوانه ی تو!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴| ساعت 0:34| توسط مهتاب|

بـــرایت از خودت می نویــــســـم... 

از تـــو که هستی و بودنت ماندن این روح را در جسمم تضمین می کند... 

   برایت از خودم می نویســـــم... 

از خودم که کودکانه پا می کوبم بر زمین در طلب آغوش تو... 

برایت از سکوت و فریادها می نوبسم... 

سکوت به وقت دلتنگی ... 

و فریـــــــاد به وقت سکوت... 

می نویسم... 

از گرمی دستانت که به خواب برد کابوس های بی وقفه ام... 

تنها برایت از عشــــــق می نویسم... 

چرا که نمی گنجد عشقــــــت در فهم وازه هایم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴| ساعت 13:35| توسط مهتاب|

برای تـــــــــو می نویســـم 

برای تو که الهام بخش زندکی من هستی. 

ای زندکی در خاطرت بسبار عشق مقدس است و دوست داشتن مقدس تر از عشــــق. 

و بدان مقدس تر از مقدسات بـــــرای مـــن  

                              

                                    تـــــــــــــو هسـتــــی

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 16:49| توسط مهتاب|

نمیدانم جرا تنم میلرزد وقتی صحبت از تو میشود...

نه...

از ترس نیست ار ارزوی به تو رسیدن است ...

از شایدها و ار بایدها...

و ار اینکه نمیدانم داشتنت را عاشقانه اشک بریزم یا دوریت را...

شاید روزی تنم لرزید و دستانت را روی

شانه هایم کذاشتی و زیر لب کفتی:

اشک شوق بریز من به کنارت امده ام برای همیشه...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳| ساعت 23:55| توسط مهتاب|

خدا جون خیلی دلم گرفته کمکم کن خداااااا
نوشته شده در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳| ساعت 22:52| توسط مهتاب|

روزها میکذرد...ساعت ها...دقایق...ثانیه ها...

بس در کدامین ساعت بی قراریم خواهی امد؟

بکو در کدام اسمان زندکیم طلوع خواهی کرد تا حتی به قیمت شهاب شدن نوری در

مقابل راهت باشم...بکو در کدامین صبح باران خورده زندکی ام خواهی امد تا سبیده دم 

زندکیم را به نام ان روز ثبت کنم...بکو عزیزم...؟

بکو در کدامین ثانیه بر کالبد روحم خواهی رسید تا زنده شوم.؟

دفتر خاطراتم را که میکشایم بر هر سطرش اشک میریزم...و دفتر اینده را که میکشایم

بر هر سطرش اشک...براستی روری خواهی امد که خود این اشک ها را از کونه هایم باک کنی؟

حیرانم ...سرکردان ...

این روزها بغضی سنکین مقیم حنجره ام شده است...درد است که قلبم را میفشارد..

و حجم سنکین عشق....

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۳| ساعت 15:52| توسط مهتاب|

خسته ام...

خسته ی نبودنت...

خسته از روزهایی که بی تو شب  میشود...

و شبهایی که بازهم بی تو میکذرد تا که طلوعی و غروبی دیکر بیایند...

و باز هم کذر زمانها که بی تو میکذرد...

میکذرد و باز هم میکذرد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳| ساعت 21:36| توسط مهتاب|

برای تویی که قلبم را شکستی مینویسم:

تویی که خاطراتت تنها امید زیستن برای من است<همچنان دوستت دارم>

میدانم که تو هیچگاه این جمله را درک نخواهی کرد اما نمیدانم چرا...

شاید تو هنوز وسعت عشق مرا در نیافته ای

شاید تو هنوز نمیدانی که من چگونه دوستت دارم

یادم می آید میگفتی ساده باش

ساده میگویم:دوستت دارم.

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین ۱۳۹۳| ساعت 18:45| توسط مهتاب|

  /*

شيرينی ديدار بعد از فراق تو را انتظار ميكشم ...

دوری از تو برايم سخت بود و ملال آور ...

اما شيرينی خنده هايت تحمل فاصله ها را برايم آسانتر ميكرد ...

حالا ديگرنزديك به توام ، وجود نازنينت را حس ميكنم ...

 خاطرات تلخ تنهايی و روزهای تكراری و بی كسی ام را در اين شهر از ياد برده ام ...

اينجا هوايش بوی تو را دارد هر سو كه مينگرم تو را ميبينم ...

كه لبخند به لب ايستاده ای و با چشمانت مرا فراميخوانی ...

 همان چشمانی كه شب و روز هجرانشان را در اشك نگاهم بر قلبم ميريختم ...

چه شبها كه رويای دستان پرمهرت خواب از چشمانم می ربود و در دل ظلمت شب تو را فرياد ميزدم ...

آری نازنينم !!!

قلبم را به توباخته ام ...

 قلبي كه زخم خورده ی ، دشنه ی داغ بی وفايی است

 و ابراز علاقه تو مرحمی است بر دردهای آن ...

حلقه عشقت بوسه گاه  لبهای داغ من است ...

 چه ساده عاشقت شدم ...

صبورانه ميگذرانم اين چند روز را تا دوباره جان بگيرم از ديدار تو ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲| ساعت 19:11| توسط مهتاب|

چشمان تو
 به چشمان تو که فکر میکنم
نفس در سینه ام حبس
و جوهر در خودکارم خشک میشود
دستم از حرکت می ایستد
نگاهم خیره به روبروست
چشم های تو را میبینم
که در عمق وجود من،مرا می کاوند
گویا ثانیه ها از رفتن باز می ایستند
چه سکوت بلندی
 فریاد تپش های قلبم گوش هایم را پر میکند
و بعد از آن همه سال که در آن چند ثانیه میگذرد، وجودم تیر میکشد
تو مرا از عمق خودم بیرون میکشی ، از ذره های وجودم ، از ثانیه های بودنم
مرا از من میگیری و به درون جاذبه چشمان خودت میکشی
من دیگر در چشمان توام
به چشمانت که مینگرم خودم را  میبینم
آری من دیگر در چشمان تو ام

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲| ساعت 18:37| توسط مهتاب|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت